شمارهٔ ۱۰۴ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
ز مغز و پوست برون رفته تا به دوست رسیدم
به جان دوست که از هر چه غیر اوست بریدم
خلیل وقتم و فارغ ز آفتاب و ز ماهم
رهین عشقم و بیگانه از سیاه و سفیدم
نبود ره که ز آفات جان برم به سلامت
نداده بود اگر دل به وصل دوست نویدم
ز دست این دل سودایی از تطاول زلفش
چه اشکها که فشاندم چه آهها که کشیدم
اگر هزار قیامت کند قیام نسنجد
به فتنهای که من از قاتلش معاینه دیدم
مرا که رفعت خورشید بود در افق دل
به پیش ابروی آن ماه چون هلال خمیدم
چه غم که هیکل من شد غبار و جزو هوا شد
نسیم صبح سعادت شدم به خُلد وزیدم
من آن کبوتر قدسم که از فضای حقیقت
به حبس این قفس افتادم و دوباره پریدم
ز خانقاه طریقت مبر به صومعه ای دل
مرا که خرقهٔ زهد و ریای خویش دریدم
به خاک میکدهٔ عشق تا امید نبستم
نشد ز هستی موهوم خویش قطع امیدم
ز فیض پیر خرابات دوش در حرم دل
به یک نماز که بردم هزار راز شنیدم
بساط فقر به اورنگ سلطنت نفروشم
به نقد عمر گرانمایه این بساط خریدم
صفای سِرّم و در وحدت حقیقت هستی
نهان چو ذره و مانند آفتاب پریدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر نسبت به عشق و دوستی میپردازد. شاعر از اینکه برای رسیدن به دوست خود از همه چیز جز او جدا شده، سخن میگوید. او به شدت تحت تاثیر عشق است و از دردها و اشکهایش در این راه میگوید. شاعر به نوعی دروننگری کرده و میگوید که در مقابل زیبایی و جذبه دوست، خود را حقیر میبیند. او به مقایسه عشق با مسائلی چون روز و شب، سیاه و سفید میپردازد و میگوید که عشق او را از دنیا جدا کرده است. در نهایت، شاعر به جایگاه خود در این دنیا و آرزوهایش اشاره میکند و بر این باور است که به رغم فقر و مشکلات، عشق و حقیقت ارزشمندتر هستند.