شمارهٔ ۱۱۳ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی که دیده بدیدار دوست باز کنم
دم سپیده ز خورشید احتراز کنم
بود وضوی من از آب چشم و طاعتم این
که رو بقبله ابروی او نماز کنم
پرم بعرش حقیقت ز آشیانه آز
دو بال بسته مرغ نیاز باز کنم
مرا که ساعد سلطان بود مساعد پای
چرا نشیمن خود آشیان آز کنم
شکار نسر حقیقت کنم بقوت سیر
کبوتر دل شوریده شاهباز کنم
هرانچه یار فزاید بناز گو بفزای
که هر چه هست مرا جمله و نیاز کنم
من ار نیاز کنم خویش را بحضرت دوست
بهرچه هست بتائید دوست ناز کنم
رسیده ام بمیان و بموی دلبر خویش
اگر میان وی از موی امتیاز کنم
ز خاک کوی تو دل را دهم طراز بروی
دل فسرده چو روی بت طراز کنم
اگر بدست من افتد شکنج طره بخت
ز گرد راه تو آن طره را طراز کنم
ز خاک پای تو آبی زنم بر آتش دل
دل هوائی خود را محل راز کنم
حدیث موی تو گویم دم از غم تو زنم
بگفتگوی تو افسانه را دراز کنم
مرا که موطن دل خانه حقیقت اوست
چرا مسافرت کعبه مجاز کنم
صفاست قبله دل نیست جز اطاعت امر
من ار پرستش سنگ و گل حجاز کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و ارتباط عمیق با دوست (محبوب) پرداخته و حالاتی از دل و طعنهها را به تصویر میکشد. او از شوق دیدار دوست در سپیده دم سخن میگوید و ابراز میکند که طهارتش از اشکهایش و عبادتش از عشق به اوست. شاعر با تشبیه خود به پرنده، از احساس نیاز به دوست و آرزوی نزدیکی به او صحبت میکند. همچنین، او بیان میکند که هر چه برای محبوبش خوشایند باشد، برای خود نیز برمیگزیند. شاعر به تأثیر و اهمیت محبتی که به دوست دارد، اشاره میکند و احساس میکند که باید در راه خدا و عبودیت او حرکت کند. او سرانجام بیان میکند که به جای سفر به کعبه، کعبه واقعی دلش در محبت و اطاعت از محبوبش است. شاعر به تلاشی برای به تصویر کشیدن زیباییهای عشق و نیاش به محبوبش میپردازد و وحشت او از دوری و نیازش به نزدیکی را به وضوح بیان میکند.