شمارهٔ ۱۱۰ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یار در چشم و من دلشده خون میگریم
دوست در خانه من از شهر برون میگریم
دیده ابر که میبارد و جویی که رود
کاش دیدی که من شیفته چون میگریم
کشتزار فلکی سبز ز باران منست
بیبهار تو من از ابر فزون میگریم
همه گریند که گیرند ره هشیاری
من سودازده از عشق جنون میگریم
سوخت آن گونه که خاکستر من داد به باد
زآتش این فلک آینهگون میگریم
پست کرد این تن خاکی دل افلاکی من
مرغ بالایم از اندیشه دون میگریم
عمرها رفته و من بیخبر از گنج حضور
گنج ظاهر شده از شرم کنون میگریم
دیده و دامن و اطراف من از خون شده لعل
دیرگاهیست که بیلعل تو خون میگریم
در ره عشق بسی مرحله طی کرده و باز
عقباتیست که بیراهنمون میگریم
دل من جو شد و دریا شد و آرام گرفت
باز میجوشم و در عین سکون میگریم
به هلالی که نمود ابروی آن ماه و نمود
رخ و بالای مرا زرد و نگون میگریم
تو صفا را به برای قافلهسالار ثبات
که من از توسن ایام حرون میگریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر از درد و غم ناشی از فقدان یار و عشق به شدت احساس میکند. او به گریه میافتد و گریهاش ناشی از دوری دوست و عشق است. او همچنان به یاد معشوق و به خاطر نبودش رنج میکشد و میگوید که حتی طبیعت نیز گواه درد اوست. شاعر حتی از آتش عشق و تأثیری که بر روح و جسمش گذاشته سخن میگوید و بیان میکند که با وجود گذر عمر، همچنان در جستجوی حقیقت و عشق است. او در این دلبستگیهای عاطفی عمق حسرت و اندوهش را به تصویر میکشد و تأکید میکند که عشق او را به جایی ناشناخته میکشاند. در نهایت، شعری پر از تمنّا و آرزوهای دلشکسته و فقدان است که عشق را مسبب همه دردها میداند.