شمارهٔ ۱۱۱ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دردیست ز عشق او به جانم
پیداست ز جسم ناتوانم
این سوز ز جان رسید بر پوست
از پوست به مغز استخوانم
از نام و نشان خود گذشتم
من بنده شاه بینشانم
برهان جلالت من اینست
پیرم به تجلی و جوانم
با آنکه جوانم آسمان را
چون تیر گذشته از کمانم
چون قاصد کعبه حضورم
مقصود زمین و آسمانم
تابنده آستان فقرم
چرخست گدای آستانم
با آنکه تنم ز عشق موئیست
در پهلوی نفس پهلوانم
در وادی ایمنم چو موسی
بر گله خویشتن شبانم
ای آنکه کنی به بحر و کان روی
من گوهر بحر و زرکانم
بگذشته ازین و آن و چون روح
در صورت این و سر آنم
من باز سپیدم و مهیاست
بر ساعد شاه آشیانم
پرورده نعمت حکیمم
بر خوان وجود میهمانم
از کوزه عیسی است آبم
از سفره احمدست نانم
با اینهمه قدر و جاه، فانی
در مهدی صاحبالزمانم
من نیستم اوست کیستم من
پیداست صفای اصفهانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و دردی است که شاعر از آن رنج میبرد. او به ضعف جسمانی و ناتوانی خود اشاره میکند و میگوید که این درد عشق تا عمق وجودش نفوذ کرده است. شاعر خود را بندهای بدون نشان میداند که با وجود ناپایداری جهان، به تجلی روح جوانی دست یافته است. او مانند قاصدی است که در پی هدفی بزرگ میباشد و در عین حال، فقر و نیازمندی را در آغوش میکشد. با اشاره به شخصیتهای مذهبی مانند موسی و عیسی، شاعر خود را نیز در مقام میهمانی در خوان نعمتهای الهی معرفی میکند. در نهایت، او به عدم وجود خود و وابستگیاش به وجود خدا اشاره کرده و خود را نماینده صفای اصفهان میداند.