شمارهٔ ۱۵ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گویند روی یار بکس آشکار نیست
در چشم من که هیچ بجز روی یار نیست
گویند در بهار دمد گل ولی مرا
گلهاست در نظر که یکی در بهار نیست
خارست و گل بهر چمن و سینه مراست
گلهای دسته دسته که در دست خار نیست
ویرانه پیکری که نباشد خراب درد
بیچاره سینه ئی که بعشقش دچار نیست
حشمت نگر که خیمه زنگاری فلک
جز بر ستون فقر و فنا استوار نیست
گر دل نبود دایره کن فکان نبود
بر غیر نقطه دائره ئی را مدار نیست
صبحست و نو بهار و بجام نگار می
بیدار شو که نوبت خواب و خمار نیست
ابرست در ترشح و بادست مشک بیز
دیوانه است هر که ز می هوشیار نیست
بی بوس و بی کنار بود یار یار من
در سینه است حاجب بوس و کنار نیست
در سینه است و در سر و در دیده است و دل
جائی که نیست نیست گه انتظار نیست
از شش جهه گرفته سر راه سیر ما
ما را ز دست عشق تو پای فرار نیست
از رفرف عروج مقامات سیر دل
مغزی پیاده است که بر می سوار نیست
بر عرش وحدتست بتحقیق اهل سیر
سر صفا که بسته این هفت و چار نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و دلباختگی پرداخته و احساساتی عمیق را نسبت به محبوب بیان میکند. شاعر میگوید که در نگاه او، زیبایی و حضور یار واضح است و هیچ چیز دیگری وجود ندارد. او اشاره میکند که در بهار، زیبایی گلها به چشم نمیآید چون در دل او هیچ چیز غیر از عشق نیست. شاعر به ناکامیها و دردهای ناشی از عشق اشاره میکند و میگوید که وجود او و احساساتش بیحاصل است در صورتی که عشق در دلش نباشد. او به تضاد میان خوشی و غم، و زیبایی و زشتی در عشق میپردازد و بیان میکند که عشق او به غیر قابل دسترس است. در پایان، شاعر به وحدت و صفا در مراتب عشق اشاره میکند و میگوید که در این اوصاف، عشق حقیقی و عمیق، در جایی دیگر از عالم وجود دارد. در کل، این شعر احساسات عمیق و پیچیدهای را درباره عشق و دوستی بیان میکند که نشاندهنده دردی ناشی از جدایی و longing (دلتنگی) است.