شمارهٔ ۸ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گذشت درگه شاهی ز آسمان سرما
که خاک درگه درویش تست افسر ما
زند کبوتر ما در هوای بام تو پر
شکار نسر حقیقت کند کبوتر ما
کمند زلف ترا در خورست گردن شیر
که تاب داده ئی از بهر صید لاغر ما
بظل رایت خورشید آسمان وجود
طلوع کرد ز شرق شهود اختر ما
ستاره ایم نه بل شاهباز دست شهیم
که آفتاب بود زیر سایه پر ما
نهفته در ظلمات تنست آب حیوه
بسینه است دل آئینه سکندر ما
بدور نقطه دل چنبریم دایره وار
بدان احاطه که چرخست زیر چنبر ما
شدیم بنده سلطان فقر و از افراد
ممالک ملک وملک شد مسخر ما
کتاب جمع وجودیم ما بمدرس خود
که هر چه هست بود آیت مفسر ما
مس نواقص امکان زر وجوب شود
شود چو طرح بر او گرد کیمیاگر ما
صفای گوشه نشینیم و هست روشن تر
ز آفتاب فلک طینت منور ما
نگاهبان سرو گنج و افسر و ملکیم
که شاهوارتر از گوهرست گوهر ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به صورت شاعرانه بیانگر مقام و منزلت انسان در نزد خداوند و باری تعالی است. شاعر در آن با استفاده از تصاویر و تشبیهات مختلف میخواهد نشان دهد که انسان از بستر فقر و سادگی به علو، آگاهی و عظمت دست مییابد. او به نقش پیوند انسانها با خدا و مکانت درویش و فقر اشاره میکند و تأکید میکند که در حقیقت، فقر و سادگی به معنای نزدیکی به حقیقت و وجود است. شاعر همچنین از نماهای مختلفی چون کبوتر، شیر، خورشید و ستاره برای توصیف وضعیت انسانی و قدرت ذاتی اش استفاده میکند و این که انسان در اصل نه یک موجود سطحی، بلکه دارای عمق و پیوندهای معنوی فراوانی است. در نهایت، با تأکید بر کمال و روشنی در رفتار و زندگی ساده و صادقانه، انسان را به عنوان موجودی میداند که میتواند آیات الهی را تفسیر کند و از هر نقصی عبور کند.