نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵ صفای اصفهانی

صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آمد از میکده بیرون پسری جام به دست

طره اش غالیه افشان و لبش باده پرست

تاخت از پرده برون با دو سر زلف سیاه

پرده از گونه چون ماه بر افکند و نشست

مست و هشیار ازین جلوه بوجدند و سماع

دل هشیار بود شیفته تر از سر مست

گرچه آن جام که در دست بدش داد بمن

لیک زان پس که مرا برد بکلی از دست

آمد از عالم بالا و دل پست مرا

برد جائی که برونست ز بالا و ز پست

آنچنانم که نه هستم بمقام تو نه نیست

این مقامیست که کس نیست نداند از هست

دل من زانفس و آفاق بخود آمد و باز

بسر کوی تو افکند و ز هر غائله رست

مرکز دایره فیض دل مرد خداست

که چو تیر از خم نه چنبر برخاسته جست

عشق بحرست و سر زلف تو شست دل من

در چنین بحر بود ماهی افتاده بشست

همه ترسند ز طومار قضای ابدی

من دلباخته از دفتر تقدیر الست

کاخ کونین خرابست و خرابات صفاست

که به طاقش نرسد از صعق صور شکست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف جوانی می‌پردازد که با جامی در دست، از میکده بیرون می‌آید و با ظاهری زیبا و هشیار، دل‌ها را می‌رباید. این جوان با زلف‌های سیاه و لب‌های پر از باده، جلوه‌گری می‌کند و در عین حال، حالتی مستی و بیداری را در دیگران ایجاد می‌کند. او شاعری می‌آفریند که به واسطه حضور این جوان، از دنیای مادی به دنیای معنوی و عشق می‌رسد و به تحولات عمیق در وجود خود می‌انجامد. شاعر به عشق و علاقه‌اش به این شخصیت اشاره کرده و نسبت به تقدیر و قضا و قدر نیز قانع است، اما او را عشق و زیبایی درگیر کرده و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که جهان مادی در مقابل حقایق معنوی و عشق، ناپایدار و ویران است.