شمارهٔ ۳۷ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ما گدای در فقریم و فلک بنده ماست
آفتاب آینه اختر تابنده ماست
چرخ را کوکبه کوکب و هنگامه هور
جمع در دایره از نور پراکنده ماست
خضر و الیاس دو سر چشمه سر ازلند
زنده از آب بقا آب بقا زنده ماست
هفت دریا نبود نیم بهای یم چشم
این چه آبیست که در گوهر ارزنده ماست
بحر لؤلؤی قدم قطره نیسان حدوث
آسمان مه نو پیرهن ژنده ماست
نعم کون درین کوی که مائیم فناست
بیت معمور، دل از نقمه آگنده ماست
شمس در بیت شرف پست و دل ماست بلند
شرف اینست که در طالع فرخنده ماست
خنده باغ بقا صورت باران فنا
گریه ابر هیولای شکر خنده ماست
آب دست دل ما آب ده کشت بهشت
تابش دوزخ ما آتش سوزنده ماست
پاکبازان قمار از لیم و غم عشق
خانه پرداز و جهان سوز و گدازنده ماست
ابر با رحمت و بارنده باران وجود
بحر با گوهر اندوخته شرمنده ماست
آندرختی که بهر کاخ بود شاخه او
در خیابان جنان طوبی بالنده ماست
ما صفائیم که موسی کف و عیسی نفسیم
معرفت نفحه شهود اژدر ارغنده ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف مقام و جایگاه انسان میپردازد و بیانگر این است که انسان در عین فقر و نیازمندی، در مرکز توجه و مدار کائنات است. توصیفاتی از نور و زندگی در اوج وجود و همچنین اشاره به شخصیتهای برجستهای چون خضر و الیاس به عنوان سرآغاز حیات، نشاندهنده ارزش و عمق زندگی انسانی است. شاعر برای نشان دادن غنای وجود انسان از زیبایی و نعمتهای مختلف بهره میگیرد؛ از جمله آبی که در لمس گوهر وجود است و لؤلؤی قدم که به معنای ارزش و اصالت است. در این شعر، دنیای مادی همچون یک دایره نور پنهان است که انسان را دعوت به شناخت و بقا میکند. در نهایت، شاعر انسان را در جایگاهی والایی قرار میدهد و آن را توصیف میکند که با وجود فنا و زوال، حقیقتی عمیق و بلندمرتبه دارد. این شعر نمایانگر تضاد بین فنا و بقا، شگفتی و زیبایی زندگی است.