شمارهٔ ۶۵ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ساقی درد کشان دی در میخانه گشود
آشنائی نظر لطف به بیگانه گشود
برد در پای خم و بر دل پیمان شکنم
عقدهها بود بسی باز به پیمانه گشود
دل شد آزاد چو او از شکن زلف بخال
گره و سلسله و خم بسر شانه گشود
دام بادانه بهر مرغ زیان بود و مرا
کار مرغ دل ازین دام که با دانه گشود
کرد دیوانه ام از عشق و برین گونه زرد
چشم وا کرد و شفاخانه دیوانه گشود
من پی گنج غم عشق تو ویرانه شدم
مثلست اینکه در گنج بویرانه گشود
یار با من سخنی گفت و ز هر عضو مرا
بنوانطق چو از استن حنانه گشود
عقل هر عقده بکار سر آنزلف فکند
شانه عشق قوی دست بدندانه گشود
در سما جستم و در سینه من داشت وطن
آنچه از شهر بنگشود ز کاشانه گشود
در شب تیره دلم بود چو پروانه ببند
شمع روشن شد و بال پر پروانه گشود
فیض بردم ز هزاران در دل باز بجد
چون طلب کرد در فیض جداگانه گشود
دیده بودم که بود جایگهش ساعد شاه
بال آن روز که شهباز من از لانه گشود
قفل غم بود صفا را بدل از دست دوئی
نفس پیر هم از همت مردانه گشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف تجربیات عاطفی و معنوی خود میپردازد. او از لحظهای میگوید که در میخانه، عشق و دوستی بین آشنا و بیگانه برقرار میشود. او به آزاد شدن دلش از غم و درد اشاره میکند و از زیبایی و جذابیت شخصی که به او نظر لطف دارد، صحبت میکند. شاعر همچنین به عشق و دیوانگی ناشی از آن میپردازد و از تلاش خود برای رسیدن به گنج عشق، حتی در شرایط سخت و ویرانه، میگوید. او از گفتگوی دلنشین با یار و تاثیر آن بر وجودش سخن میگوید و به گشوده شدن درهای جدیدی در زندگیاش اشاره میکند. در نهایت، شاعر با تشبیهاتی زیبا حس زیباییشناسانهای از زندگی و عشق را به تصویر میکشد و بر پیوند عمیق بین عشق، دیوانگی و رهایی تأکید میکند.