شمارهٔ ۷۳ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع
چنین شنیدم که لطفِ یزدان به رویِ جوینده در نبندد
دری که بگشاید از حقیقت بر اهلِ عرفان دگر نبندد
چنین شنیدم که هر که شبها نظر ز فیضِ سحر نبندد
مَلَک ز کارش گره گشاید؛ فلک به کینش کمر نبندد
دلی که باشد به صبحْ خیزان، عجب نباشد اگر که هر دم
دعای خود را به کویِ جانان به بالِ مرغِ اثر نبندد
اگر خیالش به دل بیاید سخن بگویم، چنانکه طوطی
جمال آئینه تا نبیند، سخن نگوید، خبر نبندد
برِ شهیدانِ کویِ عشقش به سرخرویی عَلم نگردد
به رنگ لاله کسی که داغ غمش به لَخت جگر نبندد
به زیردستان مکن تکبر؛ ادب نگهدار اگر ادیبی
که سربلندی و سرفرازی گذر بر آه سحر نبندد
ز تیر آهِ چو ما فقیران، شود مشبک اگر که شبها
فلک بر انجم زره نپوشد؛ قمر ز هاله سپر نبندد
«صفا» به رندی کجا تواند دم از بیانات عاشقی زد
هر آنکه نالد به نالهٔ نی، چو نی به هرجا کمر نبندد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان مفاهیم عرفانی و روحانی میپردازد. شاعر به این نکته اشاره دارد که برکات خداوند به روی جویندگان دانش و حقیقت هیچگاه بسته نخواهد شد. او میگوید که اگر کسی در شبهای سحر به جستجوی فیض الهی ادامه دهد، در زندگیاش مشکلات کم خواهد شد. دلهایی که مشتاق و صبحخیز هستند همواره در دعا و نیایش به سوی محبوب خود میروند، و ارتباط با حقیقت برای آنها امکانپذیر است. شاعر همچنین به عشق و وفاداری به معشوق اشاره دارد و میگوید که کسانی که غم عشق را در دل دارند، رنگ و زیبایی را از لالهها نیز بیشتر احساس میکنند. او تأکید میکند که باید با تواضع و ادب با دیگران برخورد کرد و سربلندی و افتخار در زندگی ناشی از خلوص نیت و دعا است. در نهایت، شاعر نشان میدهد که ناله و گریه عاشقانه نیز میتواند راهی به سوی تجلیات عشق و حقیقت باشد.