شمارهٔ ۷۹ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ببوستان دلم رست سرو قامت عشق
قیام کرد درین بوستان قیامت عشق
ز عشق بی خبرست آنکه نیست عین بقا
بقاست بعد فنای خودی علامت عشق
رسید قطر و محیط دوائر فلکی
باستقامت و تدویر استقامت عشق
دل مرا نبود قبله ئی بوقت نماز
بغیر حضرت معشوق در امامت عشق
تمامت دلم از عشق شد پدید و چو دید
مقام امن نهان شد درو تمامت عشق
گمان مبر که رساند بمقصدی که بود
سوای کشتن عاشق ره سلامت عشق
دمید از دل و تابید در بطون دماغ
در بتون دماغست و دل اقامت عشق
ولیک کشته خود را بخاک می نهلد
چو کشت زنده کند این بود کرامت عشق
اگر چه مایه دیوانگیست بی خردست
که در ملامت عاشق کند ملامت عشق
دلم شکست و بود جای عشق ارض و سما
برون نیامده از عهده غرامت عشق
قدیم و نادم عشق آدمست دیو مباش
تو با منادمت عشق در ندامت عشق
دل صفاست که در او قیامتست بپا
ز ساعتی که در او رست سرو قامت عشق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تجلی و عظمت عشق میپردازد و به تصویر کشیدن حالاتی میانجامد که عاشق در بوتستان عشق تجربه میکند. شاعر عشق را منبع حیات و بقا میداند و به اهمیت شناخت و تسلیم در برابر آن اشاره میکند. او به باور اینکه عشق بیپایان است، تاکید میکند و میگوید که عاشق باید از خود بگذرد تا در شفاعت عشق به مقصد برسد. همچنین، دل عاشق بدون معشوق به نماز نمیرود و در نهایت، عشق را به عنوان آیتی از الهام و قدرت میشناسد که جان عاشق را زنده میکند. بهطور کلی، شعر تمجید از عشق و تاثیر عمیق آن بر روح و دل انسان است.