شمارهٔ ۷۸ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ساقیا جان جاودانه بیار
صبحدم شد می شبانه بیار
مرغ از ره رسیده ما را
از می و نقل آب و دانه بیار
از خم وحدت آن شراب کهن
ای مدیر شرابخانه بیار
گرچه مستم ولی خراب نیم
یکدو ساغر بدین بهانه بیار
طره دوست در همست و پریش
ای نسیم شمال شانه بیار
آفتابا شب فراق مرا
از دم صبحدم نشانه بیار
پادشاها بحضرت درویش
سر طاعت بر آستانه بیار
ایدل آن دلفریب را دربند
بفسون و دم و فسانه بیار
دست تثلیث را ببر بکنار
پای توحید در میانه بیار
ای مغنی بزن نوای طرب
می و چنگ و دف و چغانه بیار
زن دم از عشق در حیاض و ریاض
ماهی و مرغ در ترانه بیار
سر نه چرخ را بچنبر حال
ای بلند اختر یگانه بیار
ببر از دست صعوه دل و باز
باز لاهوتی آشیانه بیار
چند در پرده ئی درآی ببزم
بچم اندر بر و چمانه بیار
بجهان دل صفا جانی
ای جهانداور زمانه بیار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل از شاعر به ساقی اشاره میکند و خواستار میشود تا شراب و شوق را به او هدیه کند. او از مرغی میگوید که به راهرسیده و از می و دانه میخواهد. شاعر خواستار شراب کهن و نابی از خم وحدت است و با وجود مستی، عدم خرابی خود را ذکر میکند. او به نسیم شمال اشاره میکند تا طره محبوبش را برساند و خواهان نشانهای از آفتاب در سپیده دم است. با اشاره به درویش و پادشاه، جویای عشق و زیبایی است و در نهایت از مغنی میخواهد که نوای شادی را بنوازد و فضای عشق و طرب را به وجود آورد. شاعر به جهان و زمانه نظر دارد و در پی صفا و روشنایی دل است.