نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۶ صفای اصفهانی

صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

دی گفت به من بگریز از ناوک خون‌ریزم

گفتم که ز دستانت کو پای که بگریزم

گر بازم و گر شیرم با صولت آهویت

نه بال که برپرّم ، نه یال که بستیزم

با سوز غم عشقت در کوره حدادم

با کار سر زلفت در فتنه چنگیزم

از موی گره واکن صد سلسله شیدا کن

تا من دل سودائی در سلسله آویزم

بستان رخت بر من آموخت بسی دستان

دستان زن این بستان چون مرغ سحرخیزم

زان صاف روان پرور لبریز کن آن ساغر

چندان که بیالائی این خرقه پرهیزم

با باده فرو آور از توسن تن جان را

تا تارک کیوان را ساید سم شبدیزم

در آتشم از خویت ای یار پس از مردن

بنشین به سر خاکم کز بوی تو برخیزم

آن حلقه که از زلفت در گردن جان دارم

بگشایم اگر روزی صد فتنه برانگیزم

آمیخت غمت خونم با خاک که نگذارد

خونی که به رخ مالم خاکی که به سر ریزم

از درد تو مخمورم زان صاف صفا پرور

وقتست که پیمائی جامی دو سه لبریزم

زین شعر صفاهانی آشوب خراسانم

هم فتنه شیرازم هم آفت تبریزم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و دردهای ناشی از آن می‌پردازد. او از معشوقش می‌خواهد که از او دور نشود و ابراز می‌کند که هیچ راه فراری از عشق ندارد. شاعر خود را تسلیم احساسات و غم‌های عشق می‌کند و به زیبایی‌های محبوبش اشاره می‌کند. او به شدت تحت تاثیر زیبایی و زلف معشوقش است و از او می‌خواهد تا گره موهایش را بگشاید و بیشتر به او نزدیک شود. شاعر همچنین از باده و مستی سخن می‌گوید و می‌خواهد که از معشوقش جرعه‌ای بنوشد تا از غم دوری‌اش به آرامش برسد. در نهایت، او اعتراف می‌کند که عشقش او را به شدت تحت تاثیر قرار داده و هر چه بیشتر از محبوبش دور باشد، درد و رنجش بیشتر خواهد شد.