شمارهٔ ۱۰۰ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سگی به از من سرگشته پاسبان تو نیست
ولی چه سود که رویم بر آستان تو نیست
اگر چه از سر تیر تو اوفتادم دور
ولیک همچو ندانی که دل نشان تو نیست
اگر هزار خدنگ از کفت خورم دارم
هنوزحسرت تیری که درکمان تو نیست
ز رشک غارت گلچین به هیچ دام و قفس
شکسته بال تر از مرغ آشیان تو نیست
چه گلبنی که در دی هم ، است همچو بهار،
میان بلبل وگلچین و باغبان تو نیست
غرور و خشم و تغافل، جفا و ناز و عتاب
به ملک دلبری امروز جز به شان تو نیست
خود از قفای تو آمد هر آنکه دل به تو داد
گناه جادوی خون ریز دل ستان تو نیست
چه خوش بود که به اهل وفا جفا نکنند
ولی چه فایده کاین رسم در زمان تو نیست
خود از نخست صفایی به بی وفایی هات
چنان شناخت که حاجت به امتحان تونیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در وصف حالتی از عاشقانه و درد و اندوه شاعر نسبت به معشوق نوشته شده است. شاعر به سرگشتگی و بیکسی خود اشاره میکند و میگوید که اگرچه او از تیر محبت معشوق دور شده، اما هنوز دلش برای عشق او میتپد. او حسرت میخورد که حتی اگر زخمهای متعددی را تحمل کند، باز هم عاشق تیرهای عاشقانه معشوقش است. شاعر به زیبایی و شکوه معشوق اشاره میکند و به این نکته میپردازد که هیچ کس به اندازه او جذاب و دلربا نیست. همچنین، او به عشق و وفا اشاره میکند و آرزو میکند که در زمانهای که در آن زندگی میکند، جفا به اهل وفا نباشد، اما میداند که این آرزو محقق نمیشود. در نهایت، شاعر به نشان دادن وفاداری و شناخت محبت در دل معشوق میپردازد و میگوید که وفا و بیوفایی در عشق از ابتدا شناخته شده است.