شمارهٔ ۹۸ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از عشق تنی که ناتوان نیست
مغز هنرش دراستخوان نیست
از معنی آن زبان فرو بند
مشکل سخن است کش بیان نیست
سرچشمه اش از لجن برانبای
زان چشم که خون دل روان نیست
از دیر و حرم مگوکه ما را
پروای حدیث دیگران نیست
چشم تومیان مردم امروز
جز فتنه آخر الزمان نیست
در رسته ی عشق دل ستانان
مقدار دو جو بهای جان نیست
ازخواری خویش و خار گلچین
راهم به درون گلستان نیست
پا بایدم از چمن کشیدن،
تا دست ستیز باغبان نیست
از صبر علاج هجر نتوان
شهباز شکار ماکیان نیست
از دوست صفایی این ستم ها
شایسته آن شکوه و شان نیست
رسم است بلی که پادشه را
غم خواری حال پاسبان نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره پیچیدگیهای عشق و ناامیدیهای ناشی از آن است. شاعر به ناتوانی جسمی و عدم عمق هنری عشق اشاره میکند و به این نکته میپردازد که عشق واقعی نیازمند ارتباط عمیقتری است. او همچنین به محدودیتهای زبان و بیان احساسات عاشقانه اشاره میکند و بیان میکند که عشق نمیتواند تنها از لجن و ناپاکی سرچشمه بگیرد. شاعر به این نتیجه میرسد که تنها نباید به حرفهای مردم و دیگران توجه کرد و بر مشکلات و سختیهای عشق تمرکز کرد. او به این نکته میافزاید که عشق واقعی بهایی فراتر از ارزشهای مادی دارد و رفتار باغبان (محبت و دوستی) باید مورد توجه قرار گیرد. در نهایت، او به دلایل ناکامی در عشق و ناتوانی آنها در برقراری ارتباط عمیقتر اشاره میکند.