شمارهٔ ۱۰۵ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن دل که بر او ناله ما را اثری نیست
دل نیست که سنگی است کز او سختتری نیست
گر حاج بیایند به طوف حرم ما
دانند که غیر از دل سنگت حجری نیست
نالم همه از نالهی خود نی ز دل یار
آن را چه گناه است که این را اثری نیست
در فصل بهاران به بهای می گلرنگ
افسوس که جز اشک رخم سیم و زری نیست
خوشتر بود از طرف چمن حلقهی دامش
مرغی که به کنج قفسش بال و پری نیست
درمان دل از جادوی بیمار تو جویم
کامروز به جز چشم تو صاحب نظری نیست
فرقی فره از خاک رهش هست سری کش
با خاک سر کوی خرابات سری نیست
انگیختم از دیده چنان دجله به دامن
کز رود ارس در نظرم خشک تری نیست
از صومعه برخیز و به میخانه بکش رخت
زیرا که صفایی به از اینت سفری نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن به درد و غم دل اشاره میکند و بر بیتوجهی دل معشوق نسبت به نالههایش تاکید میکند. او دل را به سنگ تشبیه کرده و میگوید هیچ چیز سختتر از آن نیست که احساسات او را درک کند. با وجود حضور در طواف حرم و عشق، هنوز هیچ نشانی از دل در او مشاهده نمیشود. شاعر در فصول بهار به می گلرنگ اشاره میکند، اما افسوس که تنها چیزی که به او باقی مانده، اشکهایش است. او از آزادی و سرزندگی مرغی در قفس حسرت میخورد و در جستجوی درمان درد دلش به میخانه میرود. در نهایت او از زهد و زندگی خشک در صومعه دوری میکند و به دنبال خوشی و معنویتی تازه در میخانه است، زیرا که به نظرش این روش بهتر از آن زندگی خستهکننده است.