شمارهٔ ۱۰۸ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جز کلبه ی عشاق تو بیت الحزنی نیست
وین فرق که برما گذر از پیرهنی نیست
درباره ی یوسف نکنم عیب زلیخا
پیروز جوانی که کم از پیر زنی نیست
مرد صف مژگان تو باشد مگر آن چشم
ز آنرو که ترا بهتر از این صف شکنی نیست
شد کویِ خرابات چنان امن ، که در وی،
جز غمزه خون ریز بتان راهزنی نیست
گرکشته ام ازکوی تو بیرون نبردکس
دیگر به توجز کشتن خویشم سخنی نیست
شادم به شهادت که مرا بهر مباهات
از سایه ی دیوار تو بهتر کفنی نیست
شه را خبر از حال گدا نیست علی الرسم
دانم چوتویی را غم مانند منی نیست
رفتم به جوانی و هنوز از غمت افسوس
کافسانه ی ما قصه ی هر انجمنی نیست
زین دست که امروز خوری خون عزیزان
فرداست که در شهر ز عشاق تنی نیست
بستی دلِ ما را ، به رخ آویزِ خمِ زلف،
صیدی چو صفایی قفسش در چمنی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و غم ناشی از آن میپردازد. شاعر به توصیف محبوب خود میپردازد و میگوید که عشق او تنها در کلبهاش وجود دارد و از غمهای دیگر بینصیب است. او اشاره میکند که در مورد یوسف و زلیخا نمیتواند عیبی به زلیخا بگیرد، زیرا عشق او به محبوبش از هر چیزی بالاتر است. شاعر از جذابیت و سحر چشمان محبوب سخن میگوید که هیچ کس نتوانسته از آن فرار کند. شاعر lament میکند که در کوی محبوب، هیچ چیز جز فقط درد و غم وجود ندارد و اگر کسی او را بکشد، دیگر نمیتواند به جز کشتن خود چیزی بگوید. او به نامردمی شهرت میدهد و به غم خود اشاره میکند که همچنان ادامه دارد. همچنین به خطراتی که طبع عشق میآورد و به سرانجام غمانگیز آن میپردازد و در نهایت به بیپناهی دلخویش در برابر زلف محبوب اشاره میکند. در کل، شعر ترکیبی از عشق، اندوه و تقدیر است.