شمارهٔ ۱۱۰ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
گرم به قهر کشی با هزار طوع و اطاعت
به خاک پات که سر برندارم از ره اطاعت
به دامنت نگذارم زنند دست شهیدان
گرم خدای به محشر دهد مقام شفاعت
از این طرف همه عجز و نیاز و خشیت و خواری
وز آن طرف همه خشم و غرور و ناز و مناعت
ز دوستان وفا کیش و دشمنان جفا جو
به کار مهر تو برما ملامت است و شناعت
برای پندم از اجماع مردمان چه تفاوت
مرا همیشه پراکندگی بود ز جماعت
به ترک عشق توگفتن دل از تو باز گرفتن
کجا میسرم آید بدین شکیب و شجاعت
چرا نظیر تو استاد این نقوش نیارد
اگر نه نقش تو بست و شکست کلک صناعت
چوخال و غمزه به کنج دهان وگوشه ی چشمت
دل از فضای دو عالم به این دوکرد قناعت
توخود چه فتنه کنی گر دو روز روی نپوشی
که عقل و هوش ببردی ز شش جهت به دو ساعت
توچون به وصف در آیی که هر چه گفت صفایی
نداشت پیش کمال تو رنگ و بوی بداعت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و وفاداری عمیق شاعر نسبت به محبوبش میپردازد. شاعر احساس خضوع و فرمانبرداری را نسبت به معشوقش بیان میکند و میگوید که از روی ناز و غرور او از خود بیخود شده است. او در عجز و نیاز به سر میبرد و در عین حال از دشواریهای عشق و مشکلات پیوند با محبوبش سخن میگوید. شاعر به قدرت و زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچکس نمیتواند به او مشابهی باشد. همچنین، او در ادامه به جدایی و پراکندگی توجه دارد و میپرسد که چگونه میتواند از عشق معشوق دل بکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که جمال معشوق هر توصیفی را تحتالشعاع خود قرار میدهد و همچنان شوق و وفاداری به او را در دل دارد.