شمارهٔ ۱۱۱ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
به کوی خویش مترسانم از رسیدن آفت
من آن نیم که بتابم رخ از محل مخافت
به قرب ایمنم از کید روزگار وگرنه
حجاب نیست میان من و تو بعد مسافت
بتی که پرده ی معصوم می درد به تبسم
مهی که خرمن ملهوف می برد به ظرافت
از او علاج ندارم مگر به وجه تحکم
از او گزیر ندانم مگر به حکم سخافت
به وصف چهر و لبت خجلت آیدم که بگویم
شراب و شیر بهشت است در صفا و لطافت
تو خوب رو به از آنی که در بیان من آیی
به حیرتم که ترا تا کجاست حد نظافت
به چشم مردم اگر خار گشته ام چه تغابن
مرا که عشق تو ورزم همین بس است شرافت
غذا ز لخت دل آبت دهم ز چشمه ی مژگان
اگر شبی تو بیایی مرا به خوان ضیافت
زخجلت توبه خود خیره ماند چشم صفایی
تو خود مگر نظریش افکنی ز دیدهٔ رأفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و زیبایی است و بیانگر احساسات عمیق و پیچیده شاعر نسبت به معشوقهاش میباشد. شاعر از ترس آتش عشق و آفتهای آن نمیترسد و به ایمنی احساسش از مشکلات زندگی اشاره میکند. او میگوید که زیبایی معشوقهاش بسیار فراتر از کلام اوست و حتی شراب و شیر بهشتی هم در مقابل لطافت و صفای او کم میآید. شاعر از خجلت ناشی از بیان احساسات خود صحبت میکند و از عشقش به معشوق به عنوان منبع شرافت یاد میکند. در نهایت، او از معشوق دعوت میکند که با نگاهی محبتآمیز، به او توجه کند و او را از خجالت رهایی بخشد.