شمارهٔ ۱۱۴ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خجلت مشتری آن مه ره بازار گرفت
مهر و مه را به یکی جلوه خریدار گرفت
نقد کی نسیه کجا مفت نه چون گفت به چند
دل و دین همه بی درهم و دینار گرفت
بیش و کم جان به تن بنده و آزاد فزود
پیش و پس دل ز کف خفته و بیدار گرفت
هجر خون خوار تو تب بر تن بی تاب گماشت
شوق دیدار تو صبر از دل بیمار گرفت
کشدم غیرت آمیزش با اغیارت
حیفِ گل چون تو ، که الفت همه با خار گرفت
تن سرگشته ز خاک قدمت دور مباد
که دلم جای در آن زلف نگون سار گرفت
از شبی وصل تو بهبود نشد روزی ما
بیش از اینها به فراق دلم آزار گرفت
به مداوای حکیمش که کند چاره ی درد
هرکه مانند من از عشق تو تیمار گرفت
خشک و تر خامه و اوراق به هم خواهد سوخت
ز آتش طبع صفایی که در اشعار گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس عمیق عشق و دلتنگی است. شاعر اشاره میکند که مشتری عشقش با خجالت به بازار عشق آمده و مهر و زیبایی معشوق را خریده است. او به شدت تحت تأثیر عشق قرار گرفته و دل و دینش را از دست داده است. عشق، به او شوق دیدار معشوق را میدهد و در عین حال رنج فراق را نیز بر دوش او میگذارد. شاعر با اشاره به سختیهای عشق و بیتابیهای ناشی از آن، به زیبایی و محبت معشوق و همچنین به درد فراق اشاره میکند. در نهایت، تأکید میکند که عشق او مانند آتش شعلهوری است که حتی کاغذ و قلم او را نیز میسوزاند.