نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۷ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعولن مفاعلن فعولن مفاعلن

نقاب از تمام رخ بتی شوخ برگرفت

دل نیم سوز ما از این شعله در گرفت

بتان با کمان و تیر ز مردم ربوده دل

بت من هزار دل به لعل و گهر گرفت

گرآنان دل کسان به حنظل برند و زهر

دل از من نگار من به شهد و شکر گرفت

وفا داریم چو دید پسندید و برگزید

ز دل دادگان همه مرا در نظر گرفت

به خشک و تر از دو کون کسی سود و صرفه برد

که خاک در تو را به آب خضر گرفت

خرد خیره و خجل شد از نقص این کمال

که خاک ره ترا برابر به زر گرفت

صفایی یکی به چرخ بگو دیگر آفتاب

نتابد که شهر ما فروغ از قمر گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش اشاره می‌کند که دل‌های بسیاری را با چهره‌اش می‌رباید. او از شعلهٔ عشق و دل‌سوزی‌اش می‌گوید و این‌که معشوق به او مانند شهد و شکر است. همچنین، به وفاداری و انتخاب معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که دیگران برای محبوب خود از چیزهای تلخ استفاده می‌کنند، اما او عشقش را به چیزهای شیرین تشبیه می‌کند. در نهایت، شاعر به حیرت خرد اشاره دارد که نمی‌تواند کمال معشوق را درک کند و می‌گوید که زیبایی معشوق حتی از خورشید نیز بیشتر است.