شمارهٔ ۱۱۵ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یار در طرف چمن پرده ز رخسارگرفت
عرق شرم ز روی گل وگلنار گرفت
گاه از نازش قد صولت شمشاد شکست
گاه ازتابش خد رونق گلزار گرفت
خواب از دیده ی دیوانه و عاقل برداشت
تاب از سینه ی آزاد و گرفتار گرفت
به قیام از همه جا شور قیامت انگیخت
به خرام از همه کس قوت رفتار گرفت
چهر و زلفش نه ز من سبحه و سجاده ربود
کز کف و کتف برهمن بت و زنار گرفت
هرکه دید آن بت لیلی شکر شهر آشوب
بی خود از خانه چو مجنون ره کهسار گرفت
چشمش ار برد به شوخی دل مردم نه عجب
عجب آن است که مست آمد وهشیار گرفت
در رهش گر سر و جان رفت میندیش دلا
می توان داد جهانی که چنین یار گرفت
شرح تیمار صفایی قلم از دوده نگاشت
باز دود دلش از خامه و طومار گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل دربارهی زیبایی و جذابیت معشوق است که در کنار چمن با پردهای از چهرهاش، دل و جان همه را به خود جذب میکند. عرق شرم گل و گلنار از ناراحتی اوست و زیباییاش به باغ رونق میبخشد. دیدن او باعث میشود دیوانه و عاقل از خواب بیدار شوند و شور و شوقی در دلها ایجاد کند. زلف و چهرهاش نه تنها اهل دین را متوجه خود میکند بلکه دیگران را نیز جذب میسازد. همهجا حس عشق و شیدایی وجود دارد و هر کس که او را میبیند مانند مجنون به سوی او میرود. عشق به او در دلها تب و تاب ایجاد میکند و اگر در این راه جان و سر فدای او شود، جای نگرانی نیست. در نهایت، شاعر با قلمی سوزان، درد و زیبایی عشق را مینویسد.