شمارهٔ ۱۲ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به نام آنکه روان آفرید تن ها را
زبان نهاد به کام از کرم دهن ها را
دهان و کام و زبانی به کار برد و در او
به لطف تعبیه فرمود این سخن ها را
صلای عشق به عشاق زد ز پرده ی شور
پر از خروش و فغان ساخت انجمن ها را
زچرخ در گذرد تا سرو بلبل و سار
فزود فرهی از سرو وگل چمن ها را
نهاد در کف ترکان مست ز ابرو تیغ
که خفته در دل خون بنگر دیدن ها را
نگاشت بر رخ خوبان زخط نقوش شگرف
که دل به چاه فتنه ها فتد و فتن ها را
سپاه غمزه به چشم سیه سپرد و شکست
به صرف نیم نظر قلب صف شکن ها را
عذار گل بدنان را لباس نسرین دوخت
که لاله گون کند از خون دل کفن ها را
اسیر زلف پریشان شوند تا جمعی
قرار داد به موی بتان شکن ها را
به قد سیم بران از حریر حسن برید
قبای ناز و قباکرد پیرهن ها را
صفایی از صفت تنهای خصم جان نبرد
مگر تو یار شوی این غریب تنها را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره آفرینش و زیبایی عشق و انسانهاست. شاعر از خالق اشاره میکند که زبان و بیان را به انسانها هدیه داده است تا بتوانند احساسات خود را ابراز کنند. عشق به عنوان نیرویی پرشور و توانمند توصیف میشود که انسانها را به هم پیوند میزند و در دلها فریاد و شور ایجاد میکند. همچنین، زیباییهای طبیعی مانند گل و سرو به تصویر کشیده شده و این زیباییها به زندگی و عشق انسانها رنگ و بوی خاصی میبخشد. شاعر به نقش چشم و ابرو در ایجاد جاذبه و حالتی از دلباختگی میان عاشقان اشاره کرده و در نهایت خواسته است که یار عاشق به یاری این عاشق غریب بیاید.