نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

شهره نه از عشق ما حدیث تو یارا

حسن تو مشهور ساخت قصه ی ما را

نکهت زلف تو خود خبر برد

یک مو از این ره خطا نرفت صبا را

با دل ما کرد ترک چشم تو یک رو

ورنه چه تقصیر بود زلف دوتا را

بگذر از این دست و پای مهر به سر نه

چشم به ره ماندگان سر و پا را

عاشق صادق کجا به فکر خود افتد

درد دگر بوده طالبان دوا را

نیش به از نوش در حریم وصالت

دردگمارندگان جام صفا را

زخم تو بالله ز مرهم دگران به

در ره ی عشقت مجاهدین ولا را

رحم کن ار ایستاده بر سر عهدی

رحم بر افتادگان خسته خدا را

جور نزیبد ز جانب تو کز اول

ما زتو آموختیم رسم وفا را

پاس محبت نکوست وزتو نکوتر

باد گران واگذار کیش جفا را

هست صفایی غلام همت آنان

کز پی قربت به جان خرند بلا را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و وفا در روابط عاشقانه پرداخته و از زیبایی‌های معشوق سخن می‌گوید. شاعر اشاره می‌کند که زیبایی و حسن معشوق داستان عشق آن‌ها را مشهور کرده و حتی بادی که در زلف معشوق وزیده، خبر از عشق می‌دهد. او به شکل تنهایی و درد عاشقانی اشاره می‌کند که در پی وصال معشوق هستند و ناگزیر از تحمل زخم‌ها و سختی‌ها می‌باشند. شاعر از معشوق می‌خواهد که بر عهد و علاقه‌ای که دارند، رحم کند و بر بی‌خبران و خسته‌ها توجه نماید. در نهایت، اشاره به این نکته دارد که محبت و وفا فضیلت‌هایی هستند که از معشوق آموخته شده و نشان می‌دهد که فراق و دوری شیرین‌تر از عذاب‌های ناشی از بی‌وفایی است.