شمارهٔ ۱۲۹ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مرا سودای جانان بر سر افتاد
جنون را باز طرح دیگر افتاد
چو عشقم بار در کاشانه بگشود
خرد را رخت هستی بر در افتاد
به یاد در و لعلت دامنی چند
مرا از جزع مرجان پرور افتاد
فزود از اشک چشمم تابش دل
از این آب آتشم سوزان تر افتاد
شش و پنجی فلک در کار من کرد
به بازی مهره ام در ششدر افتاد
دل از کف روبرو بردی ندانم
کی آن جادو چنین افسون گر افتاد
مرا کز رستخیز انکارها بود
از آن قامت قیامت باور افتاد
مگر ساقی شراب از چشم خود ریخت
که از دست حریفان ساغر افتاد
جدا از خاک پایت ماندم افسوس
رخم بی فر سرم بی افسر افتاد
ز بس دین و دل اندر پا فکندی
نشان از دین و نام از دل برافتاد
سرانجامم ولی پیداست ز اول
که با ترکان کافر دل در افتاد
سر از پا باز نشناسد صفایی
به سودای تو از پا و سر افتاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و دلتنگی شاعر است. او از جنون و شور عشقی میگوید که بر او مستولی شده و عقلش را تحتالشعاع قرار داده است. شاعر با یاد معشوق و زیباییهای او، احساسات عمیق خود را ابراز میکند و میگوید که دلش از دست رفته و حتی دروغهای سابقش را فراموش کرده است. همچنین، به آثار عشق بر زندگی و روحش اشاره دارد، بهطوری که همه چیز در زندگیاش تحت تأثیر این عشق قرار گرفته و از دست دادن معشوقش برایش بسیار سخت و دردناک است. در نهایت، او اشاره میکند که با وجود تمام این دردها، عشقاش به معشوقش پایدار است.