نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۹ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا خود از سر کوی تو ترسم آب برد

وگرنه گریه من سبقت از سحاب برد

رود به عشوه ی ساقی ز مغز پایه ی هوش

کجا ز دست مرا نشأه شراب برد

شه احتساب نکردت به خون بی گنهان

عجب که ترک تو از محتسب حساب برد

فقیه کفر مرا گر به عدل فتوی داد

بدین عمل ز خدا اجر بی حساب برد

نهان و فاش به عهد تو خوبرو دگری

نه دین ز شیخ رباید نه دل ز شاب برد

مراست طالع بیدار و کوکبی فیروز

شبی که فکر توام از دو دیده خواب برد

چنان نبرد عتابش ز من سکون و ثبات

که لطفش از تن و جانم توان و تاب برد

صبا کجاست که عرض نیاز و ذوق حضور

یکی از جانب یاران به آن جناب برد

گرم به قصد رهایی ز هجر خواهد کشت

به کیش من چه قدر زین گنه ثواب برد

صفایی ازتف دل دست و خامه خواهدسوخت

اگر زعشق تو یک نکته درکتاب برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی شدید خود به معشوق سخن می‌گوید. او از ترس از دست دادن این عشق و درد ناشی از دوری ناله می‌کند و می‌گوید که حتی گریه‌اش به قدری شدید است که می‌تواند باران را تحت‌الشعاع قرار دهد. شاعر اشاره دارد به لذتی که از شراب و میکده می‌برد و همچنین به سختی‌هایی که در این راه وجود دارد، از جمله حسابگری محتسب، که بی‌گناهی را به حساب نمی‌آورد. او به القای عشق در دل و خیال خود اشاره کرده و می‌گوید که حتی در خواب نیز فکر معشوق او را تسخیر کرده است. در نهایت، شاعر از آرزوی وصال و درخواست یاری از دوستان به معشوق یاد می‌کند و بیان می‌دارد که عشقش به معشوق، تمامی وجود او را در بر گرفته و نمی‌گذارد که آرامش واقعی را احساس کند.