شمارهٔ ۱۳ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
رو ترش ار کنی همی محتملم عتاب را
ور همه تلخ تر دهی منتظرم جواب را
با لب نوش پرورت نیست کبابم آرزو
هست تفاوت این قدر مست تو و شراب را
ز آن گل رخ به غنچگان پاک کنی عرق مکن
بوی فزون کند همی تابش خور گلاب را
سیل سرشک چشم من بسته شود به آستین
گر همی از گریستن منع توان سحاب را
داد به باد نیستی هجر تو خاک هستیم
زانکه در آتش است جان ماهی دور از آب را
مهر رخت به یک نظر پیر جوان کند ز سر
دور قمر به عکس اگر شیب کند شباب را
درد فراق و صبر من می نکند برابری
صعوه ناتوان کجا پنجه زند عقاب را
خسرو حسن خویش گو از دل ما سکون مجو
شه ز خراج بگذرد مملکت خراب را
نیست صفایی ار ترا جای به صدر بزم او
بس که به جنب بندگان بوسه زنی جناب را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالتی متناقض و پیچیده از عشق و دلتنگی صحبت میکند. او به معشوق خود میگوید که حتی اگر با روی ترش به او نگاه کند، باز هم منتظر جواب و محبت اوست. او به تفاوت میان مستی معشوق و شراب اشاره میکند و از زیباییهای او میگوید که باعث غم و عشق او شده است. شاعر به شدت تحت تاثیر فراق و دوری معشوق قرار دارد و احساس میکند که وجودش بدون او بیمعناست. در نهایت، شاعر از او میخواهد که به دل و حال بیقرار او توجه کند و بر این بیقراری و زیباییها بیفزاید. شعر به نوعی در تلاش است تا عمق احساسات عاشقانه و درد جدایی را به تصویر بکشد.