شمارهٔ ۱۴۳ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قلم تا سر ز سودای تو درکرد
ورق را رخ ز خون دیده تر کرد
همان دود سیه کز خامه برخاست
از این آتش جهانی را خبر کرد
به فر حسن جانان عشق جان سوز
مرا با فرط گم نامی سمر کرد
غم آن یار هر جایی دریغا
که آخر همچو خویشم دربدر کرد
به نامیزد مهی کز یک تجلی
جهان رامات و حیران سر به سر کرد
به زنجیر سر زلفش در آن روی
مرا از زلف خود دیوانه تر کرد
ز غم شادم که هر دم ز اشک و رخسار
کنار و دامنم پر سیم و زر کرد
دلم تا بر کمر دیدت سر زلف
چو زلف سرکشت رو برکمر کرد
نه من تنها ز لعلت می خورم خون
لبت یاقوت را خون درجگر کرد
دهانت بس که مطبوع است و شیرین
ز غیرت زهره در کام شکر کرد
صفایی در غمش مردیم و رستیم
اجل غوغای ما را مختصر کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر عاشقانه از عشق و غم ناشی از جدایی سخن میگوید. شاعر با قلم خود در عشق معشوق غرق شده و از احساساتی عمیق ناشی از این عشق و غم مینویسد. او از تأثیرات شگرف عشق بر خود و جهان صحبت میکند، از شعلههای آتشین عشق که نگرانیهایی را در او برمیانگیزد. همچنین شاعر درگیر زیباییهای معشوق است و میگوید که این عشق به او دیوانگی میبخشد و در عین حال او را غمگین کرده است. در نهایت، با وجود درد و رنج، او از این احساسات و تجربیات لذت میبرد و به نوعی تجلی عشق و زیبایی را در آنها میبیند.