نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۶ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

گردون ماهی جوان ندارد

بستان سروی روان ندارد

ماه فلکی زبان نداند

سرو چمنی چمان ندارد

دل در خم زلف سر کجت راست

یک مو سر این وآن ندارد

برچهر تو بلبل از تماشا

هرگز غم گلستان ندارد

ما را چو بهار عارضت کو

باغی که ز پی خزان ندارد

با درج تو غنچه را چه دعوی

تنگ است ولی دهان ندارد

از هر نگهت دلی است صد چاک

از غمزه کس این سنان ندارد

دل سوخت تمام و کس ندانست

یا آتش ما دخان ندارد

رسوای جهان شود صفایی

سر تو اگر نهان ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی‌ها و صفات عاشقانه می‌پردازد. در آن از درختان، گل‌ها و بلبل‌ها به عنوان نمادهایی از زیبایی و عشق یاد شده است. شاعر به عدم وجود جوانی و زندگی در محیط اطراف اشاره می‌کند و به دلتنگی و حسرت خود از نبود معشوق می‌پردازد. همچنین، به تاثیر عمیق معشوق بر دل و جان عاشق اشاره دارد و حالتی از سوختگی و درد در عشق را به تصویر می‌کشد. به طور کلی، شعر بیانگر عشق سوزانی است که در آن زیبایی معشوق و غم فراق او به وضوح قابل مشاهده است.