نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۹ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

صفایی از سر کویت چوعزم بیرون کرد

یک نپرسی از او تا به فرقتم چون کرد

دلی که صبح وصال از ملال خالی بود

شب فراق ندانی چگونه پر خون کرد

چو حلقه ی سر زلف سیاه سرکش تو

ستاره ی اختر بختم سیاه و وارون کرد

دلم که بود از این نامه صاف تر به وفات

به خون خویش چو این نامه جامه گلگون کرد

دل خرابه ی من تختگاه عشق تو شد

چنان شهی عجبم در دهی چنین چون کرد

کنار دامن من کز رخ توگلشن بود

به نیم چشم زن سیل دیده سیحون کرد

فغان سینه ز داغ تو رو به گردون برد

سرشک دیده ز تاب تو ره به هامون کرد

غبار تا ننشیند به دامنت مژه بین

که خاک کوی تو با خون دیده معجون کرد

مرا کشاکش عشق تو صد ره افزون بود

از آن کرشمه که لیلی به کار مجنون کرد

گلم ز کف شد و خارم نشست در پهلو

ببین چها به من این نجم ناهمایون کرد

نشاط وصل کجا؟ انده فراق کجا؟

درین معارضه بختم چه سخت مغبون کرد

صفایی از تو به هجران غمش نخواهد کاست

که عشق مهر تو هر دم چو حسنت افزون کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ درد و رنج ناشی از جدایی و عشق ناتمام سخن می‌گوید. شاعر از حال و هوای خود پس از خروج از کوی معشوق می‌گوید و بیان می‌کند که دلش چگونه از عشق پر شده و از جدایی دچار درد و عذاب است. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق سبب ایجاد حالاتی متضاد در او شده است، از شادی وصال تا غم فراق. همچنین شاعر به تأثیرات عمیق عشق بر وجود خود و دست‌وپنجه نرم کردنش با این احساسات متغیر می‌پردازد. در نهایت، او به این باور می‌رسد که عشق واقعی هرگز از بین نمی‌رود و هر لحظه عمق بیشتری پیدا می‌کند.