نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۶ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو ترک چشم تو ز ابروی خود کمان گیرد

بگو به تیر نخستین مرا نشان گیرد

فریب عشق به حرب بتی کشید مرا

که از رخش سپر از قامتش سنان گیرد

سپاه شاه که شهری به چار مه نگرفت

نظام ماه من از یک نگه جهان گیرد

ز داغ آن مه محمل نشین بترس و بپای

مباد ز آه من آتش به کاروان گیرد

دو اسبه در پی دل می روم رکاب گشای

کجاست مرد رهی تا مرا عنان گیرد

گران فروش مخوانش که باشد ارزان باز

اگر بهای نگاهی هزار جان گیرد

دو نیم رشحه زلال لبت عجب که یکی

چهار نهر جنان در ازای آن گیرد

هر آنکه اهل نظر شد ز صحبت تو دمی

نمی دهد که عوض عیش جاودان گیرد

پس از وقوف به خاک درت کمال خطاست

به عهد بلبل اگر راه گلستان گیرد

بهارت از خطر صرصر ایمن است بلی

سپاه غمزه سر راه بر خزان گیرد

صفایی از در جانان به در نخواهد شد

ور این قبول ندارد مرا ضمان گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر از جذابیت و اثرگذاری چشمان معشوق صحبت می‌کند که مانند تیری نخستین به دل او می‌نشیند. او به جنگ عشق اشاره کرده و می‌گوید که این عشق او را به میدان نبرد کشانده است. همچنین در مورد نگرانی از داغ عشق و تأثیر آن بر جان و دلش سخن می‌گوید. شاعر به زیبایی لبی معشوق اشاره می‌کند که از آن چندین نهر زلال به وجود می‌آید و تأکید می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند جایگزینی برای لحظه‌های خوشباوری در کنار معشوق پیدا کند. در نهایت، او می‌گوید که هیچ ضمانتی وجود نخواهد داشت که ماندگاری این زیبایی و عشق را تضمین کند.