شمارهٔ ۱۵۹ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
تیر عشق تو بهر دل نرسد
سهم دیوانه به عاقل نرسد
چیست خرمن گیسو که از آن
خوشه ای بهره به سایل نرسد
مانده در لجه ی اشکم مردم
چون غریقی که به ساحل نرسد
میرد از ذوق گرفتاری دام
کار صیدت به سلاسل نرسد
عشق کوه است و شکیبایی کاه
هرگز این بار به منزل نرسد
از خطت خار خطر رست مرا
کشت این باغ به حاصل نرسد
وای برحال قتیلی کاو را
دست بر دامن قاتل نرسد
به سعادت نشود کارم ختم
کرم او بر سر بسمل نرسد
یک دم از حسرت نوشت نکشیم
کم به لب زهر هلاهل نرسد
ناوک ناله ی آتشبارم
درتو هشدار که غافل نرسد
نگسلد از تو صفایی به جفا
در دلت خطره باطل نرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. او بیان میکند که عشق او به دل کسی نمیرسد و دیوانگی عاشق به عقل و خرد نمیرسد. تصویرسازیهای زیبایی از گیسوان محبوب و اشکهای خود دارد و احساس میکند که همواره در دل دریا غرق است و به ساحل نخواهد رسید. عشق را به کوه و صبر را به کاه تشبیه میکند و بیان میکند که هیچگاه به منزل دلخواه نمیرسد. او از خطر عشق میگوید که او را به باغی بیحاصل رسانده است و تأثیرات منفی عشق را بر حال و روز خود توصیف میکند. در نهایت، او از حسرت خود پرده برمیدارد و هشدار میدهد که غفلت در عشق ممکن است عواقب بدی به بار آورد.