نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۶ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

مرا این مایه رسوایی مگر از دیده یا دل شد

به شیدایی کشد کارش هر آن کز خویش غافل شد

ز دست دیده کی با کام دل خاکی به سر کردم

سرا پا آستانش چشم تا برهم زدم گل شد

فکند از پا و برد از دستم آن ترک کمان ابرو

جز این نبود جزای آن که با پیکان مقابل شد

به گلشن بالم ای صیاد زنهار از قفس مگشا

چه داند فرق دام و آشیان صیدی که بسمل شد

تسلی یافت دل ها در خم زلفش کرامت بین

که از تأثیر یک زنجیر صد دیوانه عاقل شد

غم من خور که خفتم بر سر تیرت زهی شادی

شهیدی را که گامی چند از دنبال قاتل شد

به وصلش تن زدم و اینک به هجرم جان سپاری بین

به یک بی فکری دل بنگر آسانم چه مشکل شد

سپردم دور از اوجانی که نزدیکش نیفشاندم

تغابن بود زین سودا مرا سودی که حاصل شد

صفایی را چون کشتی شکست از موج این دریا

که بعد از قرن ها یک تخته نتواند به ساحل شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج‌های ناشی از عشق و فراق می‌گوید. او به رسوایی و ناتوانی خود در کنترل دل و دیدگانش اشاره می‌کند و از آسیب‌هایی که عشق به او زده، سخن می‌گوید. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقش اشاره می‌کند و می‌گوید که تلاش برای رسیدن به محبوب تنها به ایجاد اندوه و غم منجر شده است. او می‌گوید که حتی یک زنجیر زلف معشوق می‌تواند دیوانه‌ها را عاقل کند و به عاشقش توصیه می‌کند که از درد و غمش دل‌سوزی کند. در نهایت، شاعر به فروریختن امید و آرزوهایش در اثر فراق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که این عشق مانند دریایی است که او را به قعر خود کشانده و هیچ‌گاه به ساحل آرامش نخواهد رساند.