شمارهٔ ۱۶۷ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
تا جان به هوای دلبر آمد
از دانش و دین ودل برآمد
بختم چو نکرد دستگیری
پای طلبم به سر در آمد
از هجر اجل رهاییم داد
شادم که زمان غم سرآمد
هر خون دلی که با تو خوردیم
خوشتر ز شراب و شکر آمد
ساقی عوض از سیم عرق ریخت
این سیم به ام از آن زر آمد
بشکسته دل از عرض درستم
تا کامروا زجوهر آمد
دل بست به رخ ز زلفش این بود
ماری که به گنج رهبر آمد
نازم قد و چهرت ای دلارام
کز پرده حسن تا درآمد
شنعت زن ماه کاشغر شد
خجلت ده سرو کشمر آمد
ماهی که زمردش براندام
سروی که طبر زدش برآمد
تا مالک ملک غم صفایی
بی منت گنج و لشکر آمد
با آنکه قدم به عرش می سود
با خاک در تو همسر آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و آرزوی وصال است. شاعر از احساسات عمیق خود با دلبر صحبت میکند و به جدایی و هجران اشاره دارد. او به شادیای میرسد که از رهایی از غم حاصل شده و لذت عشق را با نوشیدنی و زیبایی معشوق مقایسه میکند. زیبایی و جذابیت معشوق برای او بسیار گرانبهاست و به او افتخار میکند. شاعر به نمودهای زیبایی و ظرافت معشوق، از جمله قد و چهرهاش، پرداخته و به سادگی و بیمنت عشق اشاره میکند. در نهایت، این شعر به ارتباط عمیق عشق و زیبایی میپردازد.