شمارهٔ ۱۷۴ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فغان که نیست مرا در دهان زبانی چند
که از معانی حسنت کنم بیانی چند
کجا مجال که تا صبح حشر هر نفسی
کنم ز شام فراق تو داستانی چند
غم تو سوخت ریاضم به می چه خواهد ماند
به یک بهار اگر برخورد خزانی چند
نه باغبان و نه گلچین مرا به داد رسید
به سینه ماند همان حسرت فغانی چند
مگر به چنگ کنم یک ره آستین را
هزار ناحیه سودم بر آستانی چند
ز خوف و خشیت و خواری ز صبر و صدق و صفا
به عرض عشق تو آورد به ارمغانی چند
به چاک سینه ام از زخم آخرین پیداست
ز تیرهای نخستین به دل نشانی چند
مرا سپار به سگ های کوی خویش کنون
که نیست از همه هستی جز استخوانی چند
کجاست جز تو که آرایش صد انجمنی
صنوبری که بود زیب بوستانی چند
به قدر چهر خود آزادکن صفایی را
ز سرو و سوری و شمشاد و ارغوانی چند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از نداشتن کلامی مناسب برای توصیف زیبایی و عشق صحبت میکند. او میگوید که حتی اگر تا صبح بیدار بماند، نمیتواند از فراق معشوق خود داستان بگوید. غم عاشقی باعث سوختن زندگیاش شده و آرزوهایش به حسرت تبدیل شده است. در پی تسکین دردهایش، شاعر احساس ناتوانی میکند و از خداوند میخواهد که به او کمک کند. او به این نکته اشاره میکند که تنها چیزی که از زندگیاش باقی مانده، سختیهای عشق و حسرت است. در نهایت، شاعر از زیباییهای معشوق و آرزوهایش برای آزادی از قید و بندها سخن میگوید.