نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۰ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ای گرفتار به سودای تو آزادی چند

متعلق به غمت خاطر ناشادی چند

جز دل من که اسیر خم آن کاکل و زلف

نشنیده است کسی صیدی و صیادی چند

زان دو لب نیست ما کام که ازشاه وگدا

هست شیرین ترا خسرو و فرهادی چند

داشتم چشم رهایی ز صف غمزه و لیک

نیم کشتی نرهد ازکف جلادی چند

ریزدم خون دل از دیده به نوک مژگان

کس کجا دیده روا یک رگ و فصادی چند

خالت از طره و چشم و ذقن آموخت وفا

بود شاگرد ترا صنعت استادی چند

موجب قتل من آید مگر این، ورنه مرا

رستن از قید محال است به فریادی چند

وقت جان بازیم از سر مرو ای دوست که باز

رستم از تیغ تو مشتاق به امدادی چند

راه مقصود صفایی ز حرم گم شده و دیر

دارد از پیر مغان دیدهٔ ارشادی چند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و دردهای ناشی از آن سخن می‌گوید. او به آزادی‌ای که در پی وصال محبوب دارد اشاره می‌کند و از غم و ناراحتی‌های ناشی از جدایی می‌نالد. شاعر می‌گوید که تنها دل او به زیبایی و جذابیت محبوب اسیر شده و هیچ‌کس دیگر این احساس را تجربه نکرده است. او همچنین به زیبایی محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق او، فراتر از هر لذت و خوشی است. شاعر در نهایت خواستار نجات از این درد و رهایی از قید جدایی است و از دوستش می‌خواهد که دست از کشتن او بردارد، زیرا جدایی از او را محال می‌داند.