شمارهٔ ۱۷۷ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نیست در صومعه جز معنی حیوانی چند
بگسل ای دوست دل از صورت بی جانی چند
راست خواهی مثل پیر مغان با فقها
همچنان است که یک آدم و شیطانی چند
با تولای تو ای پیر مغان آمده ایم
کارد از کیش کهن تازه مسلمانی چند
از پریشانی ما حالت ما را دریاب
خود چه پرسی خبر عشق ز حیرانی چند
از تماشای حرم تا ابد آیی محروم
همچو من تا نکنی قطع بیابانی چند
نشکفد غنچه مقصد تو از روضه ی قدس
در جگر تا نخلی نخل خار مغیلانی چند
ترسم از خاک درت آب برد گرد مرا
ورنه انگیختمی از مژه عمانی چند
از تو آباد شد اجزای وجودم ای عشق
جز تو کس دید کجا گنجی و ویرانی چند
حرفی از دفتر حسن تو صفایی ننگاشت
گرچه پرداخت در اوصاف تو دیوانی چند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حالتی است از جستجوی معنای عمیق و عاشقانه است. شاعر میگوید در صومعه (مکانی برای عبادت) تنها معنای حیوانی وجود دارد و با دوستانش از بیروحی و بیفایده بودن صورتهای ظاهری رنج میبرد. او به سنن و تعالیم قدیمی اشاره میکند و از دلدادگی و عشق سخن میگوید. شاعر از پریشانیاش مینالد و میخواهد که کسی به حال او بیندیشد. او به تفاوت عشق و شیطانی اشاره میکند و میگوید که با وجود عشق، هرگز از حقایق واقعی محروم نخواهد شد. در نهایت، شاعر از وجود عشق بهعنوان گنجی باارزش یاد میکند که میتواند وجود انسان را آباد کند.