شمارهٔ ۱۶۸ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جانم از سینه به حسرت چوگلوگیر آمد
یار آمد به سرم زود ولی دیر آمد
تا خورد خون مرا فاش از آن ابروی و چشم
ترک مست نگهش دست به شمشیر آمد
تا کرا بستهٔ گیسوی و سرین خواسته باز
بی جهت نیست که باکنده و زنجیر آمد
گر ندارد سر بوس کف پای تو چو ما
پس چرا طره ات از دوش سرازیر آمد
قوت آمدنم در پیت از ضعف نبود
ورنه از زلف دراز تو چه تقصیر آمد
دوش در واقعه ترکی به دو تیغم خون ریخت
خوابم امروز ز ابروی تو تعبیر آمد
کاری از پیش نبرد اشک سحرگاه مرا
اینک ای ناله ترا نوبت شبگیر آمد
از پی دوست صفایی دل و جان دادم باز
پیش عشاق مرا مایهٔ تشویر آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی حسرت و عشق یک فرد به محبوبش است. او به احساسات عمیق و دردناک خود اشاره میکند که به خاطر جدایی و دوری از یار به سر میبرد. شاعر بیان میکند که یار به موقع به او نرسیده و این حسرت و آرزوهایش را تشدید میکند. همچنین از زیبایی محبوب و تأثیر آن بر احساساتش سخن میگوید. او با استفاده از تصاویری از زلف و ابرو و شرایط روحی خود، عواطفی مانند عشق، درد و ناامیدی را به تصویر میکشد. در نهایت، او بیان میکند که هیچ کمکی از اشک و نالهاش در این وضعیت به او نمیرسد و اشاره به قربانی کردن دل و جانش برای عشق دارد.