نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۳ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

چون بگسلم نه زلف توکز هر شکنج و بند

تنها ز من هزار دل آوره در کمند

نتوان بریدنم ز تو پیوند دوستی

ور بند بندژ من همه از هم جدا کنند

منع از گدای خود مکن ای شه که عیب نیست

هستیم اگر به دولت حسنت نیازمند

یکسر برون خرام که پنهان کنند روی

از خجلت جمال تو خوبان خود پسند

قد برفراز تا همه آیند سر به زیر

سرو و صنوبر و گل و شمشاد و ناروند

پستم چنین به خاک ره ی خویشتن مبین

باشد به دستبوس تو روزی شوم بلند

جان رایگان به پای تو ریزم که بی دریغ

در باب این متاع مرا نیست چون و چند

چل سال یک نفس غمت از من جدا نزیست

بودم به چشم مردم اگر شاد اگر نژند

دور از تو خود بگو که صفایی کند چه کار

ناچار اگر همی نتواند دل از تو کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از پیوند عمیق و ناگسستنی‌اش با محبوب سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که هرچند ممکن است از زلف و زیبایی محبوب جدا شود، اما نمی‌تواند پیوند دوستی را قطع کند. شاعر همچنین از نیاز خود به زیبایی محبوب سخن می‌گوید و از او درخواست می‌کند که از او غافل نشود. او به زیبایی و جذابیت محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که همه موجودات خوبی در برابر جمال او سر به زیرند. در نهایت، شاعر ابراز می‌کند که حتی اگر دور از محبوب باشد، نمی‌تواند از عشق به او دور شود. این شعر به احساسات عمیق عشق و وابستگی پرداخته است.