نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۹ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

نکهت نافه ز انفاس نسیم سحر آید

گویی از غارت آن سلسله نافه گر آید

مویی افتاده ز گیوس تو در دست صبا را

کاین چنین غالیه گستر به همه بوم و بر آید

تویی آن گلبن بیخار که از شوق تماشا

بلبل باغ ترا جان عوض ناله برآید

بس که شیرین و مطبوع و دلاویزی و دلجو

زهر از دست توام با همه تلخی شکر آید

جای در خلوت جان دادمش آخر که مبادا

غمت از رخنه ی دل نیز چو من در بدر آید

تر نشد پای دلم در شکن زلف تو روزی

زین چه حاصل که سرشکم همه شب تا کمر آید

خود گرفتم دل خوبان همه خاراست به سختی

این قدر ناله ی عشاق چرا بی اثر آید

دل مجروح مرا یک نظر از چشم تو کافی

وین بود مرهم زخمی که ز تیر نظر آید

ساختم با غم جانان همه ایام صفایی

تا دگر او به که سازد چو مرا عمر سرآید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت عشق و معشوق پرداخته است. شاعر با زبانی شاعرانه و سرشار از احساسات، به توصیف محبوب و اثرات عشق بر دل و جان خود می‌پردازد. مجبور است با غم و رنج عشق زندگی کند و زیبایی‌های معشوق را ستایش می‌کند. او با اشاره به زلف و چهره‌ی معشوق، درد و تلخی‌های عشق را با شیرینی آن درهم می‌آمیزد. در نهایت، او به این واقعیت می‌رسد که عشق و غم جانان بخشی از زندگی‌اش شده و تا زمانی که جانی در بدن دارد، نمی‌تواند از این احساسات رها شود.