شمارهٔ ۱۹۲ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
مرغ دل از قید غم های جهان آزاد بود
تا به کام خویشتن در دام آن صیاد بود
روبرو شاگرد نقاشی دل از دستم ستاد
کو به فن دلبری استاد صد استاد بود
سینه کندم درغم جانان و شادم کز وفا
نقل ما شیرین تر از افسانه ی فرهاد بود
بعد عمری یک رهم بر سر رسید این هم نه خود
ز اهتمام بخت من، کز طالع فریاد بود
وقت جان دادن قتیلت نز رهایی در طرب
با غم هجران به مرگ زندگانی شاد بود
کشت و پس برتربتم گیسو فشان بگریست زار
گوئیا آشفتگی های من او را یاد بود
کشتن فرهاد از آن شیرین دهان بیداد نیست
هر چه با ما کرد آن خسرو کمال داد بود
خوی خون ریزی پدر یادش نداد از روی عمد
کاین جوان از کودکی خونخوار مادرزاد بود
هر چه گفتی جز حدیث لعل آن نوشین دهن
از شکر تا زهر در گوش صفایی باد بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر، احساسات عمیق و تناقضات عشق را بیان میکند. او از آزادی مرغ دل در برابر غمهای دنیا میگوید که به دام صیاد افتاده است. هنرمندی که دل او را اسیر کرده، در دلبری استاد است و با وفاهایش، شادیش را افزون میکند. در طول زندگی، به تلخیهای عشق و غم هجران اشاره میکند و با مرگ نیز به طرب و سرخوشی دلبسته است. او به قتل فرهاد توسط شیرین اشاره دارد و با اشاره به خوی خونریزی جوانی، نشان میدهد که محبت و خیانت در زندگی نمود دارد. در پایان به زیبایی کلام و تلخیهای عاشقانه اشاره میکند که هم زیبایی و هم درد را به همراه دارد.