شمارهٔ ۲۰ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کنون که سایهٔ تیغ تو بر سر است مرا
چه غم ز تابش خورشید محشر است مرا
به قتل من نهراسی ز داد خواهی غیر
که خون بها ز تو یک زخم دیگر است مرا
کفن قبا کنم از شوق در قیامت نیز
که این لباس در آنجا نه در خور است مرا
سرم به حلقه ی فتراک اگر چه بربندی
که باز شور وفای تو در سر است مرا
اگر به حشر هم از لعل و رخ دهی کامم
چه احتیاج به فردوس وکوثر است مرا
کمال شوق عنانم زکف رها نکند
وگرنه نقض وفای تو باور است مرا
دریغ کز شش و پنج سپهر شعبده باز
مدام مهره ی طالع به ششدر است مرا
عتاب خشم پسنان عنایت است و خوشم
به بخت خویش که یاری ستمگر است مرا
دلم خوش است صفایی به صبح وصل هنوز
که شام هجر صبوری میسر است مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات عمیق و متضاد خود نسبت به معشوق میپردازد. او از "سایه تیغ" معشوق میگوید که او را تحت فشار قرار داده و در عین حال به عشق و شوق خود اشاره میکند. با وجود درد و رنج، او به وفای معشوق امیدوار است و حتی در قیامت نیز خوشحال است که از عشق او بهرهمند خواهد بود. شاعر احساس میکند که در مقابل ظلم و ستم، خویشتن را تسلیم نمیکند و به عشق و زیبایی معشوق میاندیشد. او در نهایت به صفا و نور عشق در صبح وصال اشاره میکند و با وجود سختیهای هجران، امید به وصال را در دل نگه میدارد.