شمارهٔ ۱۸ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بهار آمد صبا زد چاک پیراهن به بر گل را
چرا چون فصل دی آهنگ خاموشی است بلبل را
من ازسودای زلف و طره ات مفتون، دلا تعجیل
تو بر بازو زنی زنجیر و پر گردن نهی غل را
گره شد در گلو گریه ز سیل دیده آسودم
اگر دانستمی ز اول به ره می بستم این پل را
دلم در کنج تنهایی به جان آمد ز تطویلش
مگر آموخت از زلفت شب هجران تطاول را
نه سر آویخت بر فتراک و نه خون ریخت بر خاکم
به دل چاک این تعلق را، به سر خاک این توسل را
نما خود نوری از تاب جمال خویشتن ورنه
که دارد در دوگیتی تاب دیدار آن تحمل را
به رحمت باز دارم چشم با صد محشر آلایش
اگر در روز فصلم چشم بگشایی تفضل را
صفایی اهل تسلیم است چون صوفی معاذ الله
به پیرامون نگردد کافری آن سان توکل را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی بهار و دلمشغولیهای عاشقانهاش اشاره میکند. او از فرا رسیدن بهار و شادیهایش میگوید، اما در عین حال غم و اندوه بلبل را که در فصل دی به سر میبرد بیان میکند. شاعر به عشقاش و تاثیر آن بر قلبش اشاره میکند و به زنجیرهایی که عشق برایش ایجاد کرده، میپردازد. او از دشواریهای جدایی و تحمل تنهایی میگوید و به یاد آن روزها گریه میکند. در نهایت، از معشوق میخواهد که خود را نشان دهد تا زیباییاش دنیا را روشن کند و از رحمتش درخواست میکند تا چشماش را به روی زیباییها باز کند. شاعر با ذکر توجه به اصول تسلیم و توکل، نشان میدهد که عشق و باور به آن در زندگیاش از اهمیت خاصی برخوردار است.