نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بس که دشنام دهی چون شنوی نام مرا

یک نفر نیست که آرد به تو پیغام مرا

این تویی بر سر من سایه ز مهر افکندی

یا همایی به غلط ساخته وطن بام مرا

از در رحمت اگر پرده ز رخ برفکنی

صبح بی منت خورشید دمد شام مرا

کیش زردشت به روی تو گرفتم تا بست

کفر زلف سیهت بازوی اسلام مرا

آشیان رفت درآن حلقه ی زلف از یادم

تا به گلزار رخ آویخته ای دام مرا

پیش بردم به صبوری همه جا وآخر عمر

بردی از نیم نظر حاصل ایام مرا

جان به لب آمد و یک دم به دهانت نرسید

حسرتی ماند دمادم لب ناکام مرا

ما درین بادیه مردیم خوشا زنده دلی

که از این وقعه بر او مژده دلارام مرا

شد یقینم به شهادت که صفایی ز نخست

بر سعادت شده تقدیر سرانجام مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دشنام‌ها و بی‌توجهی طرف مقابل به خود سخن می‌گوید. او می‌گوید که حتی یک نفر نیست که پیامش را به طرف مقابل برساند. شاعر به محبت و سایه‌ای که طرف مقابل بر سر او افکنده اشاره می‌کند و از پرده‌برداری درگاه رحمت صحبت می‌کند که می‌تواند آسایش و روشنی را به زندگی‌اش بازگرداند. او از زیبایی زلف محبوبش و تأثیری که بر زندگی‌اش گذاشته سخن می‌گوید و حسرتی از عدم ارتباط و موفقیت در زندگی‌اش دارد. در نهایت، شاعر به نوعی زنده‌دلی اشاره می‌کند که توانسته از این مشکلات عبور کند و به یک سرنوشت خوب امید داشته باشد.