نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۸ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

رفت وگریم در رکابش زار زار

تا به دامانش بنشیند غبار

من ز هجران گریم او نالد به وصل

مر مرا صد فرق باشد با هزار

زلف را بر چهره ات آرام نیست

من کجا دور از درت گیرم قرار

بخت میمونم نیاید پایمرد

دورگردونم نگردد دستیار

تا چو دل تنگت نگیرم در بغل

تا چو جان جفتت نجویم درکنار

از سر زلفم مشوش ساختی

زان دو مار از من برآوردی دمار

گفتمی سروت به قد سروی اگر

چون تو بودی بذله گوی و باده خوار

لعل می خواندم لبت گر لعل بود

کام بخش و کام جوی و کامکار

پیش بالایت کی استادی به دشت

باز بود ار پای سرو جویبار

دین و دل در پایت افکندم ولی

گشتم از ننگ بضاعت شرمسار

کشته ی او زنده ی جاوید ماند

جان به اقدامش صفایی در سپار

فرق عزت تا برافرازی به چرخ

روی ذلت ز آستانش برمدار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و دلتنگی بیان شده است. گوینده با شوق و اشتیاق به معشوق خود اشاره می‌کند و از غم هجران و درد دوری او سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که بدون حضور معشوقش آرامش ندارد و عشقش او را زنده نگه می‌دارد. در عین حال، به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و از صفات او تمجید می‌کند. در نهایت، او بیان می‌کند که همه چیزش را فدای عشق کرده و به خاطر معشوق خود، از ننگ و فقر شرمسار است.