شمارهٔ ۲۲۵ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
با صبا همره است نکهت یار
یا به جیبش نهفته مشک تتار
مگر از خاک یار کرده عبور
که وزد بوی خون ز باد بهار
عشق در دل مرا نهایی گشت
کو غمم برگ و رنجم آرد بار
روید از شاخه هاش بند به بند
عوض هر گلم هزاران خار
گشت بر ما ز سختی غم هجر
مردن آسان و زندگی دشوار
دل عنانم گرفت از کف و رفت
من ز پی نیز رفتمش ناچار
تا کجا پای او به سنگ آید
کاین چنین می رود گسسته مهار
پیش بیگانگان نامحرم
لب نشاید گشودن از اسرار
رو صفایی زبن ببند و مگوی
از حدیث دل اندک و بسیار
مشفقی اهل دل رفیق طریق
تا نیابی خموش زی زنهار
راستی را چو مدعی کژ خواند
بی سخن خامشی به از گفتار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق عشق و درد جدایی پرداخته و بیانگر حالتی است که شاعر با دلشکستگی و غم هجران مواجه است. او از زیباییهای عشق و بوی خوش بهار صحبت میکند، اما در عین حال، از زخمها و خارهای آن نیز یاد میکند. شاعر احساس میکند که عشق به او عذاب میدهد و زندگی در چنین حالتی برایش دشوار شده است. او به دنبال راهی برای بیان احساساتش است، اما نمیتواند با دیگران درباره آن سخن بگوید. در نهایت، شاعر به خاموشی و سکوت به عنوان بهترین گزینه در این مواقعت اشاره میکند.