نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۱ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا نشان نظر باشد از نگار دگر

چرا ورای خیال تو نیست کار دگر

به یادگار تو زخمم به دل رسید و خوشم

که ماند تیر تو درسینه یادگار دگر

به یک خدنگ شکار افکنی که چون تو شنید

که هر قدم به زمین افکند شکار دگر

در آی فصل بهارم به باغ و رخ بگشای

که از جمال توام بشکفد بهار دگر

به خاک راه تو ریزم روان و حیف خورم

که نیست جان دگر تا کنم نثار دگر

به یک شرر همه راسوخت خشک و تر چه کنم

اگر به ما رسد از آتشت شرار دگر

ز بی قراری زلفت بس این که هرنفسی

به بی قراری ما می دهد قرار دگر

به طرف چشمه ی چشمم خرام و جای گزین

که نیست لایق سرو تو جویبار دگر

بیان شوق به پایان نمی رسد همه عمر

درین رساله مشروح و صد هزار دگر

زدی نه لاف وفا با تو اینقدر به گزاف

اگر صفایی دل داده راست بار دگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و دلتنگی سخن می‌گوید. شاعر به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان می‌کند. او از زخم‌های عشق سخن می‌گوید که به یادگار از معشوق بر دل او باقی مانده است و به شوق دیدار معشوق، زندگی و بهار را در کنار او می‌طلبد. شاعر از نبودن و جان کندن در فراق معشوق صحبت می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که هیچ چیز نمی‌تواند جایگزین معشوق شود. در نهایت، او به بی‌قراری و شوقی که در دل دارد اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز نمی‌تواند احساسش را نسبت به عشق کاهش دهد.