شمارهٔ ۲۳۰ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که نیست به جز خون دل شراب دگر
به جز جگر به کف آرم چرا کباب دگر
به سیل ها نشود زرع تشنگان سیراب
مرا به ابر دگر حاجت است وآب دگر
نتافت پنجه شه دست بی حساب ترا
بپاست عهد ترا لاجرم حساب دگر
رسید پیری و شرح غمت نگشت تمام
شدی دریغ میسر اگر شباب دگر
گنه به منع از عشق می کنی ناصح
نبود در همه عالم مگر ثواب دگر
بیا شروط محبت بخوان ز دفتر ما
که رسم صدق و وفا نیست درکتاب دگر
به یک نظر همه را دین و دل فکند به پای
چه فتنه ها کند ار بر زند نقاب دگر
عتاب کردی و راندی ز پایگاهم لیک
من از تو روی نتابم به صد عتاب دگر
عبث عبث به سر از خشمم آستین چه زنی
که ز آستان تو رو ناورم به باب دگر
جواب کرد و به نومیدیم صفایی راند
ولی هنوز مرا گوش بر جواب دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عواطف و احساسات عمیق انسانی در موضوعاتی مانند عشق، ناامیدی و فراق میپردازد. شاعر از درد و رنجی که در دل دارد صحبت میکند و بر این نکته تأکید میکند که هیچ چیز نمیتواند جایگزین احساس واقعی عشق شود. او بیان میکند که با گذر زمان و رسیدن به پیری، غم و اندوهش همچنان ادامه دارد و نمیتواند از عشق دست بکشد. شاعر نیز به ممنوعیت عشق و عتابهای طرف مقابل اشاره میکند، اما با وجود همه اینها، هنوز دلبسته و امیدوار است. در نهایت، او از شرایط و قواعد محبت و صداقت میگوید و بر این باور است که در دنیا هیچ چیزی مانند عشق واقعی ارزشمند نیست.