شمارهٔ ۲۴۹ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به ترک مست تو دستی رها کنم دل خویش
نهم به گردن صیاد خون بسمل خویش
چنان به شوق طپیدم به زیر خنجر عشق
که دیده باز نکردم به روی قاتل خویش
اثر نداشت یکی از هزار ناله ی من
ندانم از دل او، یا بنالم از دل خویش
ز بس به کین تمایل نگار مهر نهاد
مرا بسی عجب آید که هست مایل خویش
فغان از این دل مفتون که تا به خاک فنا
نریخت خون من آسان نیافت مشکل خویش
شب است و راه به واماندگان قافله گم
برون کند مگر آن مه سری ز محمل خویش
مقابل مه ی ما مهر مشعلی نه فزون
هزار مشعله افروزد ار مقابل خویش
زمام ناقه اگر در کف است لیلی را
دهد به محضر مجنون قرار منزل خویش
مرا سری است صفایی که بسپرم روزی
سری به پایش و شرم آیدم ز حاصل خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساسات عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از عشق سخن میگوید. شاعر از تنهایی و تضعیف روحی خود میگوید که به خاطر عشق دچار مصیبت شده است. او به طرز عجیبی علاقهمند به معشوق خود است، حتی اگر این عشق به مرگ یا درد منجر شود. شاعر میگوید که دلش را به دست صیاد عشق میسپارد، و گفتن نالهها و شکایتها از قلبش سودی ندارد. او با درگیر شدن در غم عشق، کینه و محبت را در هم میآمیزد و با وجود درد و رنجی که تحمل میکند، همچنان امیدوار است. در نهایت، شاعر به زیبایی و درخشندگی معشوقهاش اشاره میکند و بر عطش و شوقی که در وجودش حس میکند، تأکید مینهد.