نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۴ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

دلم از قید آن مشکین حمایل

اگر خواهی رها بازش فرو هل

چو جان را دید با سامان تر از دل

غمت در جان از دل ساخت منزل

وطن غربت شد از عشقت چو برمن

سفرکردم که غم واماند از دل

سفرکردن چه حاصل زانکه آمد

غمت همراه دل منزل به منزل

ره کوی تو بر من چشم تر بست

بخشکان کشتیم افتاده درگل

درین بحرم چنان زورق فرو رفت

که هرگز تخته ای ناید به ساحل

چو صیادش تویی خود میرد از شوق

نیفتد کار صیدت با سلاسل

به دستان برد در پا عقل و هوشم

به خود مشغول و از خود ساخت غافل

چو شهری شاد باشند از غم ما

دلا ز اظهار ناکامی چه حاصل

صفایی مقبل جاوید گردی

که نامد عشق راکس چون تو قابل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به غم و اندوه ناشی از عشق و دوری اشاره دارد. شاعر به احساسات خود نسبت به محبوب می‌پردازد و از قید و بندهایی که عشق برایش ایجاد کرده، رنج می‌برد. او به غربت و سفر به دور از محبوب فکر می‌کند، اما متوجه می‌شود که این سفر فایده‌ای ندارد چون غم عشق همیشه با اوست. شاعر به دریا و زورق اشاره می‌کند که به عمق مشکلاتش فرو رفته و دیگر راهی به ساحل ندارد. او همچنین به ناامیدی و بی‌توجهی دیگران نسبت به درد و رنجش اشاره می‌کند و در انتها به این نتیجه می‌رسد که عشق واقعی و عمیق او را در جایی خاص و جاودانه قرار می‌دهد.